خرید بک لینک
من باید خوشحال باشم مگه نه؟ اون حس سرخوشی و بیخیالی که داشتم چی شد پس؟چرا هرچی میگذره دلم آشوبتر میشه؟ من خوشحالی میخوام؟ من زندگی خوب میخوام؟ چجوری ؟ اصلا میشه؟ مگه داریم؟ هی سعی کردم دردام و جمع کنم یه گوشه ته ذهنم که زندگیم و بتونم پیش ببرم..که عقده نداشته باشم..اما نمیتونم... وقتی یادم میاد ..وق

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 2:48

شاید من هیچی رو توی دنیا بیشتر از حموم دوست نداشته باشم البته جدا از غذا و بستنی و کیک و پاستیل و خیلی چیزای دیگه ! مهم نیست :دی مهم اینه که توی هر مودی که باشم دوش داغ و طولانی حالم و میاره سرجاش... اگه یه وان پر آب داغ باشه و توش ریلکس بشم که دیگه بهشته برام واسه همین حتما این یکی رو توی آرزوهام م

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

افکار توی سرم غوغا یکنند. من آدم نوشتن نیستم شاید.. من آدم حس کردنم.. درد های متفاوتی که میان و میرن..فشار میدن به زور خودشون و جا کنند توی زندگی..نمیفهمم چیش براشون جذابه.چی میتونه اینقد جذبشون کنه..هرچی که هست کارش و خیلی خوب بلده.. یجوری میان لونه میسازن که فک میکنی از اولم خونه خونه اونا بوده تو

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

همیشه منتظر اون لحظه ی پرفکت میمونیم تا با تمام قدرت بتونیم خودمون و نشون بدیم. اما مسئله اینجاست که افراد خیلی کمی اون شانس بینظیر و دارن.. برای بقیه ما همیشه یا لحظه مناسب نمیرسه یا اینقد همه چی هول هولکی انجام میشه که نمیفهمیم اصلا اومد یا نه؟! یک ساله دارم میگم که چی؟ با یه روز دو روز تلاش من

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

برام جالبه که چطور میشه همه چی رو از قبل پیش بینی کنم؟ حس ششمم خوب کار میکنه اما ضعیفه :)) الان نزدیک 1 ماهه دارم این موضوع رو حس میکنم.. توی ذهنم ناخودآگاه نقش میبنده و عاصیم میکنه.. میدونستم این اتقاق بلخره میفته اما الان که حرفش بلند زده شد..اصلا خوب نیست دوست من..اصلا خوب نیست..با ابعاد وسیعی به

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

_ خدایا؟ + ..._ چرا؟ + :) _ چرا اینکار و کردی؟ + باید میدیدی _ تو دردم و ندیدی؟ + فک میکنی تقصیر منه؟ _ کافی نبود؟ چرا طرف اون و میگیری؟ + مگه همین و نمیخواستی بنده؟ _ ... گفت خواب دیده + ... _ چرا گذاشتی؟؟؟ + توام خواب دیدی. چرا بهش نگفتی؟ _ باور میکرد؟ +... _ نمیتونه این باشه ....................

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

وقتی میگم نوشتن باید بیاد یعنی همین یعنی من الکی بشینم پشت لپتاپ زل زل با بی حوصلگی نگاه کنم به صفحه و بعد یهو همینجور الکی دلم بخواد بنویسم اونم درحالیکه 10 دقیقه پیشش میگفتم بیا بنویس بیا بنویس بعد به خود درونم نگاه چپ چپ میکردم میگفتم خفه لطفا !!!تاپیک و بیخیال شیم بریم سر اصل موضوع و از حال و اح

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

مـטּ تـنهـ ــآ سـَلـَـפـشـورِ اینجـ ـآیـم!یـڪــ تـَـنـہروبــرویلـَشڪــر چـشـ ـمــآنتایـســتـ ــآده ام ...=============یڪـ בפֿـتــر !یڪـ فروردیـــــنی :)مــغـرور !آتیـش پـآره !آرومــــــ !!متـیـــن !...=============اجـازه نمے בهم پا بـہ حریمـم بـگذارےایـטּ سلـפـشور همچنـاטּ בر برابرت مـے ایـستـבمـرا

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

چرا من هی امروز دلم میخواد بنویسم؟ خیلی وقنه ننوشتمهرموقع اومدم بنویسم یادم افتاد فلانی هست. فلانیم میخونه..اون چی؟ فلانیم که هست. ای بابا... پس برم چی بنویسم؟ راجع به چی حرف بزنم که مهم نباشه اونام بدونن؟ بعد دل دل میکردم میگفتم ولش کن اصن.. حرفم نمیاد.. یک هفته بیشتره که بابام رفته..واسم فرقی ندار

برچسب: نویسنده: مبین جعفری تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 2:18

صفحه بندی